خرید بک لینک
نگاهی به ساعت مچی‌ام انداختم و ناخودآگاه سری به تأسفتکان دادم. دیر شده بود و تا به حال سابقه نداشت برای هیچانجمن، محفل و سمیناری حتی دقیقه‌ای هم دیر حاضر شدهباشم. ولی حالا با ترافیکی که ناخواسته با پیچیدن، در یکخیابان اشتباهی و بارانی که رانندگی را کند می‌کرد، حداقل ۱۰دقیقه دیرتر به انجمن رسیده بودم. با عجله‌ای که می‌دانستمدر چهره و گام‌هایم کاملاً مشهود است، ماشین را در پارکینگکافه پارک کردم و با قدم‌های بلند پله‌ها را دوتا یکی کرده ووارد سالن کافه شدم. گرمای مطبوعی که با بوی تلخ قهوه وعطر وان

برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:12

.... نگاهم از میان جمعّیتِ متفرقِ کافه، روی دختر جوانی کهپشت میزی که بر خلاف همهٔ میزها به پنجره‌ای چسبیده ومقداری وسایل و کتاب، روی آن جلبِ نظر می‌کرد جذب شد.از آن فاصله نمی‌شد تشخیص داد چه اشیا دیگری روی میزقرار دارد و حدس و گمان‌ها در این فقره بیهوده بود و چیزیفراتر از حس کنجکاوی مرا واداشت که به بهانهٔ دستشوییرفتن، راهِ طبقه همکف را پیش گیرم، هرچند می‌دانستمدستشویی در طبقهٔ بالا هم قرار داشت و یحتمل پیش خدمتیا مدیر کافه، این موضوع را یادآور می‌شد. با تأنی در حالی کهتمام نگاهم متمرکز به او و

برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:12

نم نم باران و گرگ و میشِ غروب و صد البته البسهٔ گرمی کهتن داشتم، دست به دست هم دادند تا برای لحظه‌ای پشت درِخروجی کافه بایستم و از ریزش نم نم باران بر صورتم، کمالِلذّت و آرامش را ببرم. کمی که باران شدّت گرفت به خاطرجزواتم که از گزند باران ایمن نگاهشان دارم با کمی شتاب، بهخودرو رسیدم و شیشه را پایین کشیدم. آذرخشی زد و جهانتابان شد، باران شدت بیشتری گرفت و بوی زندگی، بوی باراندنیا را لبریز کرد. چقدر بغض و اشک آسمان دل چسب است.چقدر زیبا، سهراب، باران را به تصویر کشیده بود" چترها راباید بست" " زیر ب

برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:12

....اگر مایل باشید او را نزدتان بفرستم. سری به علامت نفیتکان دادم و گفتم: نه ایشان حتماً کلی سفارش دارند .وقترفتن خدمتشان خواهم رسید. پیش خدمت تعظیم موقرانه‌ایکرد و رفت. نگاهم را به او و میز خاطراتش دوختم.در آن ازدحام مات چقدر حضور او پررنگ جلوه می‌کرد. همانندپاره پارچه‌ای ابریشمین که به لباسی نخی وصله زده باشد. هرکسی وارد کافه می‌شد، بی‌شک نظرش به آن میز و آن دخترجلب می‌شد و یقیناً مسیر خود را تغییر می‌داد تا سرکی براحوالات آن میز بکشد. ذهنم را کنکاش می‌کردم به دنبالبهانه‌ای تا شاید می‌توانستم

برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:12

.... با تردید گفتم نمی‌دانم کدام حرف و سخنِ من این چنینشما را اندوهگین کرده، اگر ناخواسته باعث رنجشتان شده‌امعذرخواهی مرا بپذیرید. او که کلام من تلنگری بود بر وجودشتا او را از دنیای مرموز خودش بیرون بکشد نگاهی به من واطراف انداخت و انگار حرفم را نشنیده بود گفت: از شما برایتراش قلم و انتقاد به جایتان از ایراد کارم بسیار متشکرم.معنای این حرف می‌توانست اختتام این مصاحبت و همنشینیباشد دیگر بهانه‌ای برای این وقفه نداشتم، چشمم به جایگاهانجمن که افتاد و سرک کشیدن چند تن از بچه‌های انجمن براحوالاتم و حی

برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:12

..... خاطرم آمد گیسو همیشه دوستانش را که ازدواج کرده،ادای ادبیاتِ سالخورده‌شان را می گرفت که گویا تصویری کهیک مجرّد در آینه می‌بیند یک متأهل ولو یک تازه متأهل درخشت خام و همیشه مورد تمسخرشان قرار می‌داد و امروزهمین حس را به آقای رضایی که اندکی از لحاظ سن و سالهم از من کوچک تر بود، پیدا کردم.بحث‌ها خیلی زود از نامزدی آن دو به آزمون کارشناسی وارشد کشیده شد. هر کسی باب سخن را می‌گشود و نگرشیمی‌داد. خانم راد هم از فرصت بهره برد و در حین برش کیک وقرار دادن آن میان بشقاب‌ها، از خانم احمدی و یکی از د

برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:12

..... خانم احمدی که تا آن لحظه جسورانه، با لبخندِ کش‌داریچهره‌ام را برانداز می‌کرد، لبخندش را کمرنگ کرد و در برابرپاسخ قاطع من، به تشکر کوتاهی بسنده کرد و با کمی درنگ کهرنگ بلاتکلیفی میداد،با همراهش به سمت راه پله و طبقههمکف سرازیر شدند.خانم راد همانطور که مشغول جمع کردن ظرف‌ها بود، تبسمیبه لب آورد و گفت: نه شما کمی با او نرم می‌شوید نه او صرفنظر می‌کند از....ظرفِ کیکی را که برای او گذاشته بود مقابلش کشیده و گفتم:لطفاً زحمتِ این را هم خودتان بکشید. خانم راد همانطور کهوسایل را در نایلونی قرار می‌

برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:12

..... چاره‌ای جز تابعیت از سخن مادر را نداشتم، چرا که اگر این بار با اشاره فهمانده بود،بار دیگر مستقیم به زبان می‌آورد. همان وقت با ضربهٔ کوتاهی گیسو وارد اتاق شد و شورانگیزتر از همیشه، در حالی که محکم در آغوشم می‌فشرد، با صدایی آهسته و پر از هیجان گفت: کامیار دایی مادر جان دیروز تماس گرفت و گفت: موافقت کرده‌ای که به زودی با پرنیان حرف بزنم برای..ـ. در حالی که بین او و خودم فاصله می‌انداختم، با خشمی فروخورده صدایم را آرام کردم و گفتم: تو که او را برای این

برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:12

گیسو پتو و متکای مخصوص به خودش را روی مبل انداخته بود و در حالی که برنامه‌های موبایلش را وارسی می‌کرد با دیدن من که کلید را به در میزدم و سوییچ را به جا کلیدی. گفت: پذیرفتنش سخت نیست، همت بلندی هم نمی‌خواهد فقط کمی شهامت می‌خواهد که گویا برادرِ مادرِ بنده از آن بی بهره است و خندید. از همان خنده‌های نمکین که گونه‌هایش را برجسته می‌کرد و مانند خردسالی اش،ضعف به دلم می‌انداخت.کتاب را روی میز گذاشتم و همانطور که دستم را لای موهای کوتاه و جعددارش فرو می‌بردم و

برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:12

صفحه بندی